اینجا برلین بیان مینویسد

سمت انتقام میری دو قبر حفر کن
۰۰/۷/۲۸ _ ۲۰:۳۰

اینجا برلین بیان مینویسد

سمت انتقام میری دو قبر حفر کن

اینجا برلین بیان مینویسد

۲۰ مطلب در خرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

"قبل از روز بزرگی که خدا می آید،خورشید تاریک می شود و رنگ ماه به رنگ خون تبدیل می شود "_ژوئل

نیمه شب فرا رسید زمانی که امارت ساکاماکی ها در ساکت ترین و تاریک ترین  لحظات خود غرق شده 

اما اتفاقای امشب تمومی نداره ...

آیاتو : درحالی که به تاج تختش تکیه داده و زانوهاشو بغل گرفته به آسمان ابری ومه آلود خیره شده و آروم آروم اشک میریزه ( آره پسراهم بلدن گریه کنن :|)

رجی : مثل همیشه کتاب به دست تو امارت میچرخه و مشغول مطالعس! تا اینکه خسته میشه و تصمیم داره به اتاقش بره ..بعد طی کردن چند پله به اتاق ها که میرسه صدای هق هق آروم آیاتو رو میشنوه (آرومه ولی اون شنید خخ)

عینکشو از چشاش برمیداره و بعد ضربه نچندان محکمی به در ، وارد اتاق اون میشه 

رجی : میبینم که یکی امشب بی خوابی اومده سراغش، چیشده پسر ؟ لبه تخت میشینه و به چشای خیسش نگاه میکنه ، کنارش میشنه و مثل اون سرشو به تاج تکیه میده 

آیاتو :  با صدایی که بخاطر گریه گرفته میپرسه :خودت چرا بیداری ؟

رجی : نظرت درباره ی سفر چیه ؟ فک کنم برای هممون لازمه 

آیاتو : فرقی به حال من نداره، نظر بقیه چیه ؟

رجی : خب تو اولین نفری هستی ک ازش پرسیدم :|

آیاتو : پاشو برو حوصله ندارم رجی 

رجی : باشه فردا از بقیه میپرسم فقط این کتابو میزارم اینجا بخونش ! خب ؟

...

سوبارو : منم موافقم.. بریم ویلای ساحلی 

کاناتو: یویی هم میاد ؟

شو :  فکر کنم باید نظر آیا رو بپرسیم 

رجی : اونم باهامون میاد ، ساعت 4 عصر حاضر باشید .

...

تقریبا هوا تاریک شده و کم کم ماه سرخ فام در آسمان پدیدار می شود

ون مشکی رنگی در جاده جنگلی درحال حرکته، صدای زوزه کشیدن گرگ ها به گوش میرسه و بارانی که به تازگی شروع به باریدن کرده 

یویی : بازوی سوبارو  رو محکم میگیره و سرشو تو سینش قایم میکنه : م من میترسم 

ایاتو در زهنش  اخه چراااااا من نه چرااااااا اخه هق هق هق 

ایاتو بازم در زهنش  یعنیا یه سفر میامم باید هارت بدبخت منو جر بدی

منه بدبخت چه گوناهی کردمممممم

سوبارو هیچی نیست:)

رایتو ایاتو حالت خوبه هنو زنده ای و نیمخوای کسی رو بکشی 

ایاتو نه بگی نگی مردم ولی در جواب سوال بعدی میخوام 

رایتو اصن فهمیدم

یویی ایاتو اومدیم مسافرتا دیگه کز نکنی یه گوشه جنایت مکافات بخونی 

سوبارو : یویی چرا اینقدر رنگت پریده دختر! بیا این شربت گیلاسو برای تو آوردم ..

آیاتو :هی سو آخخ سرم 

ماشین با سرعت بالایی با درخت فندق کنار جاده برخورد میکنه و راننده فوت شد! ولی خوشبختانه خانواده ساکاماکی فقط مصدوم شدن 

کمی دورتر بالای سخره ها عامل این تصادف گروه برادران موکامی با لذت به خرابکاریشون نگاه میکنن 

~

همگی خسته و زخمی کنار جاده نشسته بودن و منتظر راننده جدید 

سوبارو: چه شروع خوبیه برا سفر  هه.. 

کاناتو :یویی هنوز بهوش نیومده؟ 

سوباره :میبینی که.. نه 😔

رجی : هی اون حالش خوب میشه فقط بخاطر ضربه تصادف بیهوش شده! 

~3ساعت بعد، ویلای ساحلی 

بعد اینکه رجی به لطف جعبه کمک های اولیه زخم هاشونو پانسمان کرد هر کدوم به اتاق های خودشون رفتن و هر دو نفر یک اتاقو برای استراحت انتخاب کردن 

~4ساعت بعد امارت موکامی

... :دونفرو فرستادم تعقیبشون کنن... آره الان تو ویلاشون هستن 

نگران نباش حواسم به همه چی هست،هیچکس متوجه نمیشه اون نفوذیه هاهاها

ادامه دارد...

____________________

های گایز

خوبین؟

خوشحال میشم نظرتونو درباره دیابو لایک بدونم :) 

داشتم راه میرفتم تنهای تنهای 

باز رسیدم به اون کوچه همونجایی که  همونجایی که ......حتی یادش هم اشک میاره رو چهرم

بی هوا باز اشک ریختم 

بازم توی اون کوچه راه افتادم  دوباره اشکایی که نباید رو ریختم باز هم همون روز رو یادم اوردم

میکاسا و لیوای دارن راه میرن درست تو همون کوچه

کمی از راه رفتنشون تو اون کوچه  میکاسا  می ایسته 

لیوای برمیگرده

لیوای چیشده میکاسا

میکاسا در سکوت موند

لیوای میکاسا تو خوبی ؟

میکاسا لیوای من..... چطوری بگم .. من دیگه نمیخوام .....که دیگه تظاهر کنم ....

که ... ام اهه .اه دارم کیو گول میزنم 

میکاسا لیوای من دیگه نمیخوام باهات باشم

میکاسا هنوز میتونم برگزدم پیش ارن 

میکاسا پس بیا اخرین قرارمون همینجا باشه 

لیوای زره زره خورد شد 

لیوای باز همون پوکر فیس قدیم شد

لیوای اما میکا..سا 

میکاسا اما نداره  دیگه تمومه....

 

حالا به خودم اومدم که باز دارم گریه میکنم

و دارم راه میام 

اشکامو پاک کردم

میکاسا من دیگه  ارن رو دارم اونم دیگه تاحالا یکی رو پیدا کرده

میرم سر یه بار مشروب  داخل شدم یه جا نشستم از صاحب بار 1 بطری ویسکی گرفتم 

وشروع کردم به ریختن وقتی ویسکی رو دست میگرم  به دور ور نگاه میکنم که 

یه مرد 160 سانتی  کت هنگ اکتشاف  تنش بود و داشت مثل لیوای شراب میخورد

درسته این خودشه  لیوایه یعنی اینجا چیکار میکنه

لیوای با ریس بار حرف داره میزنه 

لیوای ببین تو همین کوچه عشقم گفت دیگه تمومه 

امروز یکی بهم پیشنهاد دوستی داد که به 3 ماه حبس محکوم شد

هرکی میخواد  عاشق شه به شرایت طرف باشه حواسش 

من هنوز عاشقشم ولی اون حتی به هیجاش نیست که دارم روزی 100 بار به اون اسلحه فکر کنم که بزارم تو دهنم و مخمو ببپاشم تو دیوار  ولی فقط فکر اونه که نمیزاره این کارو بکنم

اون کسی بود که عاشقشم

برامم مهم نی  اون چی فکری میکنه 

در یکهو باز شد

دوتا مامور از هنگ شناسایی اومدن 

سرباز لیوای اکرمن شما به جرم قتل یک فرمانده ارشد دستگیری و به اعدام محکومی 

لیوای منطزرتون بودم من تسلیمم ولی ازتون یه سیگار میخوام

سرباز 1 سیگار به اوداد او سیگارشو روشن کرد

لیوای میکاسا مطمنم که حرفمو شنیدی پس بدون هیچکدوم از روی چتی نبود وبعد همراه   دو معمور رفت 

دنبالش دویدم 

میکاسا لیوای وایسا لیوایییییی

میدوم و اورا بوس میکنم و اورا می رود 

روز صبح بعد بیدار بیدار میشود و میگویند لیوای را به دار اویختند

او ازتو میشکنددو او همه عکسای لیوای را میسوزند

و میرود وودر اخر خودش را ار پرتگاهی پرت کرد

 

 

دلم میخواد یکی بیاد درمورد ارن و میکاسا باهام حرف بزنه و من گریه کنم
87lywy

به قول یکی عشق دست نیافتنیه

من حرفشو وقتی که عشقم روم شمشیر کشید فهمیدم

 

ولی یه چیز دیگه هم فهمیدم برای اینکه عشق رو بفهمن زمان لازمه

وقتی که عشم به شونه من خابید فهمیدم 

کورسوی امیدی تو این زندگی هست وفقط باید بهش برسی

 

وخیلی اروم اروم

اونم عشقو قهمید

اونم فهمید کسی که دوسش داره بهش اهمیت نمیده ولی کس که اونو دوست داره 

هرشب براش میمره و زنده میشه

منم اروم اروم براش شدم عشق 

عشقی بی نظیری که نمیشد بهش گفت نه

همونطور که اون عشق محبت نفهمیدو من به اون عشق ورزیدم

تاوقتی تو یه مهمونی اونو بایکی دیدم

فقط رفتم توی یه گوشه گفتم بهش دیگه با کسی جز من نباش

 

یه بار ازم پرسید دلیل عشقت به من چیه 

بهش گفتم پدرمادرت عشقشون دلیل داشت

اوگفت نه

منم گفت ولی خب خالص بود

گفتم عشق خالص بی دلیله

عشق من بهت خاصه

به خاطرهمین  بی دلیلی

روزی که عشق فبلیت باهات بهم زد رو یادته درست همون روز

اوگفت همون لحظه عاشقت شدم

خواب باتو توی رویاهامم نبود ولی الان با اعتماد دربغلم خابیدی

 

پسر روز خواستگاری ازت رو یادته

دختر اره

درست لحظه ی  بوسیدبم حلقه ای زیبا در دستم کردی

روز عروسیمونه  زیبای تو دنیای من وار مرحله بعد میره با بله ی  تو

و اینطور زندگی مون باهم شروع شد

خون تف کردن

دحتر هقققق فقط نمیر

پسر من تورا ترک نمیکنم

ولی بعد سالها  فهمیدم حرف اون  مرد فقط برای این بود که من عاشق نشم ولی الان

خوشحالم حرفشو نشنیده کرفتم

رز و کوچل و ارن و سینای به دنیا نیومده و زیبا ترین عشق زندگیم میکاسا

 

 

نه خودمو میکشم
نه از وب میرم

یه زمانی خانواده داشتم خانواده ای شاد بی غم غصه  ولی ..... اون نابود شده ومن نمیخوام کسی دیگه از رنج بی خانواده بودن رنج بکشه

بگزار خودمو فدای خانواده ها بکنم

مایکل افتون

~

ردهود حال مایک بد شده گروه بتا وضعیت چطوره 

دلایا وضعیت خوبه رسیدیم 2003 فزبر فرایت

ردهود مام داریم میایم 

ردهود پورتال رو باز میکنه 

میرن داخل 

سال 2003 فزبر فرایت

مایکل من کجام من من

ردهود تو توی فزبر فرایتی

مایکل اوهوم 

دلایا حالت خوبه مایکل

مایکل خوبم 

دلایا اینجا فزبر فرایته  که داخلش اسپرینگ ترپو پیدا کردم

مایکل قطعا اینجاست نقطه ی مرگ پدرم 

دوباره توهم 

اسپرینگ ترپ سلام 

اسپرینگ ترپ پسرم تویی  بیا بغلم 

اسپرینگ ترپ پسر احمق من بیا بغل من

اسپرینگ ترپ میدونی تو  برام هیچ ارزشی نداشتی اولاش ولی الان میفهمم 

چقد شبیه منی 

اسپرینگ ترپ توهم مث من یه عوضی ای

مایک سرشو تکون میده توهم میره

میرسن به جایی کهپدرش مرد

مایکل اینجاس

ویلیام پسرم رسیدی

مایکل بابا من .... تا ته این دنیا متاسفم 

ویلیام منم همینطور بیا بغل

مایکل بغلش کرد

مایکل دلم برات تنگ شده بود

ویلیام منم همینطور

تبدیل به اسپرینگ ترپ میشود 

اسپرینگ ترپ پسر عوضی من 

مایکل میفهمه از بغلش میاد بیرون 

اسپرینگ ترپ میخنده  وحمله میکنه بایه مشت دیوار رو حورد میکنه

دوباره حمله میکنه و دوبار مشتش خطا میره 

اسپرینگ ترپ یه جا وایسا بزار بکشمت پسرم

ردهود امونش ندید

ماریونته شلیک میکنه 

ماریونته اسپرینگ ترپ 

دلایا میکشیمت

در هر طرف اسپرینگ ترپ به گلوله بسته میشه

منگل رد کارتو اه

ردهود ویلیام متاسفم 

روحشو بر میداره

ویلیام پسرم چرا

سال 1987 فردی فزبری جونیور

ردهود رسید

ردهود این روح رو که گرفتیم بر میگردیم خونه

مایکل چرا بر میگردیم 

رد که برت گردونیم خونه 

مایک من حالم خوبه نمیخواد 

رد من میدونم داری توهم میبینی 

مایک من نمیرم خونه

رد تو میری

مایک برو بابا

رد چرا خودتو انقد اذیت میکنی 

هنری مایکل راست میگه باید بری خونه

ماریونته ببین مایکل بعد گرفتن روح من بر میگردی خونه

ماریونته نمیشه برم خونه

فاکسی میری خونه

منگل ما خوب تورو میخوایم

فانتایم فاکسی  درسته مایکل

فانتایم فردی برو خونه استراحت کن

مایکل من یه زمانی یه خانواده داشتم خانواده ای بدون غم قصه ولی یه روز.... 

اون نابود شده من نمیخوام کسی از جمع ما از بی خانوادگی رنج ببره پس بزار خودمو راحت تر فدای خانواده ها کنم رد

رد ببین مایکل من نمیتونم بشینم ببینم تو داری اب میشی 

از خستگی 

هیچکاری هم نکنم 

مایک رد ببین من تا این کارو تموم نکنم اروم نمیشینم خوم میرم روح هارو جمع میکنما

رد اوکی اوکی

گوست یعنی چی اوکی

گلدی بس کن مایک باید بری خونه 

لیان اینطوری خودتو میکشی 

مایک من خونه برو نیستم 

رد اصن همه میرم  خونه ویدرت ها کارشونو بلدن

مایک چی بگم نمستونم راضیت کنم باشه 

دوباره توهم 

اسپرینگ ترپ اره زودتر  به حرفش گوش بده 

مایک  من دوباره توهم میبینم 

اسپرینگ ترپ اره ولی یه زره بهتر از کابوسو توهمه 

مایکل ولم کن لعنتی

~

اسپرینگ ترپ  بابا جان یه زره شل کن لذت ببر 

ماهان شل کردن تایم میخواد

عوامل اقا جان زود باش ادامه رو بده

اسپرینگی اخه من بدون این عوامل بی ناموس چیکار کنم 

یعنی یه وقت زد حال نباشی نمیگن لالی

ماهان حالا دیگه پارازیت بسه

~

میرسند پشت رستوران 

ویلیام همین الان میکشمت

هنری ویلیامو بی هوش میکنه 

دخترشو بغل میکنه و

هنری متاسفم دخترم

دخترش به ماریونته تبدیل میشه 

رد اورا میکشد و روحش رو بر میدار

ادامه دارد

 

پارت بعدی بگذار برایم سوگواری کنند

 

سلام من ماهان افشارپورم احتمالا در چند روز اینده به خاطر اتفاقی که بین جان و میکاسا افتاده که منجر به دنیا امدن بچه شون شده و اینا باهم ازدواج کردن خود کشی  خواهم کرد ازتو خواهش دارم به کراش های انیمه ایم خبر بدهید و بگوید ماهان تا اخرین نفس باشیپ جان میکا جنگید و در اخرین لحظه عمرش خواست انتقام کاراکترهای اتک رو اتفاقای بین میکاسا و جان و مرگ ارن رو از ایسایاما بگیرید قیام کنید قیام کنید در برابر ایسیاما ای اتک فن ها  لبیک یا ارمیکا لبیک یا ریو میکا لبیک یا هرکی قیام کرد و اورا کشت  ولعنت الله  ایسایاما

ازتون میخوام گوشی ام رو باهام دفن کنید  و بگذارید من در اسودگی انیمه ها بخوابم 

خب میخوام این دم اخری از چیزایی که شخصیتا یادم دادن  حرف بزنم 

خب اول از همه 

ارن 

ارن به من یاد داد که قهرمان کسی است که برای اسیب ندیدن عزیزانتانهارا از خود متنفر کن

میکاسا او به یاد داد که عشق رو باد در لحظه به یاد داشت و همیشه با غم از دست دادنش زندگی کرد

جان خب هورس فیس هیچی یاد من نداده

انی یاد داد که چگونه مبارزه کنم

ارمین به من یاد داد که همیشه جویای علم باشم 

لیوای یادم داد هر چیزی بهایی دارد گاهی انتخابی بهیاش خیلی سنگین است

هانجی یادم داد همیشه لبخند بزنم با اینکه حالم بده ولی نزارم کسی بفهمه 

اروین هوش رو یادم داد

راینر یادم داد چطور پشیمون باشم 

هیستوریا مثل اریا نمونه ی از فرش به ارشه برام

وباز ارن یادم داد هیچ جا ازاد نیستیم مگر اینکه بمیریم 

هر دو ی ما یکی رو ترک کردیم تو اول مرا و سپس من خودم را

امیدوارم هرچه بدی خوبی شادی و غم و هر چه که هست  حلالشان کنید

روی قبرم این شعر رو بنویسید 

چرا ازادی را باید با مرگ دید

                                    وقتی ازادی و مرگت در اتکان تایتان است 

باشد که میکاسا باشد 

                          وجان نباشد 

باشد لیوای باشد و 

                          اتک نباشد

باشد باشد کاش باشد

 

خب این یکی از داستانای فن فیکی هنتای منه خب اتکی هم هست قطعا هم سر شیپ ارمیکا و ریو میکا انیمین
وسط
بچه امروز داشتم سرچ انیمه هنتای اتکان تایتان رو میزدم یه عکسی اورد حالت مانگایی این رو از همون الهام گرفتم
داستان درمورد سال 850 عه که میکاسا یه بار با ارن بهم میزنه به خاطر حرفایی که ارن به اون میزنه که بعد یک فن فیک نانوشته است
به اتکان تایتان انتقام عشقه که درست 1 سال بعد اون فن فیک اتفاق می افته همونجا لیوای با میکاسا اشنا میشه و گروه شخصیت اصلی ها
که برای کشتن اروین اسمیت جمع میشن چون زد بشریت شده انگار
خب اقا لیوای میبینه فرصت خوبیه که بره قاطی مرغا و حالشو ببره
میره در اتاق میکاسا رو میزنه ومیره تو باهاش حرف میزنه و ارومش میکنه (البته با یه تیکه کار هنتای)
خب از یه طرف ادیگه ارمین هم عاشق انی شده و اقا لیوای برخلاف میل باطنین با ارن و ارمین وارد همکاری میشه که ارمین بتونه مخ انی رو بزنه وبعد میرسیم به پارت اول داستان
اینطوری میشه که یه روز کاری
یه عملیات محرمانه میرن که معلوم میشه ادم بدهای داستان که یکیش زیکه و یکی دیگه کنیه که مجبوره براش کار کنه تا لیوای رو نکشه
گیر می افتن
لیوای از میکاسا محافظت میکنه ولی گروه کنی میگرنشون
و بخش هنتایییییییی تا 3 قسمت ادامه داره
خب لیوای که بیدار میشه
میکاسا رو فقط با شالش و پوتین های سیاهش میبینه
جوری که هر کی باشه فقط دهنش اب میوفته ولی لیوای اسطوره ی کنترل فکر هنتایه
یهو زقک وارد میشه و بدون شلواره کنی رو دست بسته ب لیوای میبنده
و شروع میکنه به شکس کردن با میکاسا
البته میکاسا نیمزاره راحت سکس کنه هی ول میخورده که دیکه یه جایی انقد زیک محکم میزنه که جیغ های میکاثا و در خاثت کمکش بیشتر از همیشه میشه
لیوای و کنی که به دیوار بسته شدن دیوار دار خودشو جر میده که بس کن زیک تمومشو این حرفا بعدش کنی میگه خفشو یه دیقه
زیک هم همینطور محکم تر میزنه تا جایی که کنی د ست لیوای رو باز میکنه که بره دهن زیکو صاف کنه میکاسا رو از زیک جدا میکنه و می افته دنبال زیک زیک بدو لیوای بدو همینطوری میشه که لیوای تیر میخوره از پیگ
ومعلوم میشه که اونه میخوان جلو ازدواج این دو رو بگیرن و زیک داشت میکاسا رو حامله میکرد لیوای تونست در بره ولی کنی کنی خودشو فدای در رفتن اونو میکاسا میکنه
میگه قیفت شبیه مامانت شده بچه جون
این بود خلاصه داستان

تولدت مبارک ماعی چان انشالاه 120 ساله شی ایشالاه موفق شی

ایشالاه به هرچی برسی اونه سان

اینجا  برلین بیان مینویسد

عاشق کمیک.عشق رزیدنت اویل.
یعنی شخصیت فقط ردهود و لئون کندی.
همین دیگه...
جمله سس ماستی:
سمت انتقام میری دوقبر حفر کن
من مث یه اشغال زندگی کردم حال میخوام مثل یه ادم باشرف بمیرم

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان
پیوندهای روزانه